شجاع

283

أنيس الناس ( فارسى )

و محبوس گردانيده به طلب جلّاد رفت تا جلّاد بياورد و به قصاص مشغول گردد . اتفاقا طفلى در خانهء اين شخص پاره‌اى نان در دست داشت و به قاتل داد . پس شخص قاتل آن نان در دست داشت و مىخورد . درين حالت پدر مقتول با جلّاد برسيد . از او پرسيد كه اين نان از كجا آورده‌اى ؟ گفت اين طفل از خانهء تو بيرون آورد و به من داد . بعد از استماع اين سخن گفت هركه نان ما خورد آزار ما از او برخاست و او را عذر خواسته از خانهء خويش روان كرد . حكايت خورد عيّارى بدان دلخسته يار * با وثاقش برد دست‌بسته يار شد كه تيغ آرد زند بر گردنش * پاره‌اى نان داد آن ساعت زنش چون بيامد مرد با تيغ آن زمان * ديد آن دلخسته را در دست نان گفت اين نانت كه داد اى هيچكس * گفت اين نانم عيالت داد و بس مرد چون بشنيد اين پاسخ تمام * گفت بر ما شد كنون خونت حرام